تبليغاتX
حرف تـــــموم دوری هــــــــــا
حرف تـــــموم دوری هــــــــــا
دست گذاشتم رو یکی که داشتنش خوابه هنوز ×××× کمترین شاگرد چشماش خود مهتابه هنوز
*~*~سلام دوستای ماهم ~*~*

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام به همه دوستای  گلم

الهی قربون همه تون بشم با این دلای مهربونتون

دلم واسه تک تک تون یه ذره شده 

یک دنیا ازهمه تون ممنونم که من و فراموش نکردید و به یادم هستید همه تون خیلی خیلی ماهین

عزیزای دلم ببخشید که خیلی وقته نتونستم بیام پیشتون و از این همه محبتتون تشکر کنم

به خدا خیلی خیلی شرمنده همه تون هستم

یه مدت نتونستم بیام

شاید تا یه مدتی دیگه هم نتونم بیام

ولی قول میدم که هر وقتی برگردم محبتای تک تک تون و جبران می کنم

در ضمن قابل توجه دوستای قند عسلی که فکر کردن بی معرفتم

دوستای ماهم من هیچ وقته هیچ وقت هیچ کدومتون فراموش نمی کنم ، آخه مگه میتونم مهربونایی مثل شماها رو فراموش کنم

شما دوستای گلم هستید

همه تون یه عالمه دوستتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون دارم

در ضمن این مدتی که من نیستم مراقب خودتون باشید

خیلی خیلی واسم عزیزید

به امید دیدار

 

 

 

 



| *| نگاشته شــده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 و ساعت 13:47 به قلــم مهتـاب |
*~*~فردا روز دیگریست ... ~*~*

در ازدحام پرنده ها صدای تو مثل خورشید می درخشد . من در کنار ترانه هایم نشسته ام و به یاد تو سازها را بیدار می کنم . چه زود لبخندها و لباسها خاطره شدند !

هنوز عطر آن سنگلاخها و بوته زارها روی دفترم موج می زند . هنوز سهمی از سلام تو در جیبم باقی مانده است . خیابانی را که سالها پیش با هم از آن گذشتیم ، کنار عکس تو آویزان کرده ام .

عکس تو شبیه تنهایی من است . دوست دارم نامت را روی همه ی دیوارها بنویسم و بعد دیوارها پنجره بشوند و به آسمان بروند . 

یک روز از خاطره ها بیرون می آیی و در میان بنفشه ها قدم می زنی و با کشتزارها احوالپرسی می کنی .

یک روز من هم خاطره می شوم . شاید کولی ها مرا در فالهایشان ببینند و یا کودکان فردا یاد مرا در کوچه های قایم باشک زنده کنند .

هنوز طعم حرفهای تو در ذائقه ذوق من باقی ست . وقتی حرف می زنی باغها پرواز می کنند و ماه زیباتر می شود .

دیروز تو را در نفس های نسترن ها و یاس ها دیدم . آینه ها تو را به یکدیگر نشان می دادند و تو به سان دره های انار پر از رازهای ناگشوده بودی .

فردا رو توست . روز بزرگ ابرهای مهاجر . روز شعر های بکر . روز رویاهای خوشبو .

فردا همه ثانیه ها سکوت می کنند تا تو حرف بزنی و همه ی خانه ها می دوند تا به تو برسند . 

 



| *| نگاشته شــده در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 14:20 به قلــم مهتـاب |
*~*~فقط تو باشی ... ~*~*

دوست دارم ماه را در تمام آیینه ها ببینم و شب آنقدر ادامه پیدا کند که به همه ی ستاره ها سر بزنم .

دوست دارم پلک های تو هیچ گاه فرو نیفتد و من زیر سایه ی چشم های آفتابی تو بنشینم و از آبها و آتش هایی که در راهند و شاید یک میلیون سال دیگر هم به ما نرسند ، شعر بگویم . آه ، گفتم شعر . اگر شاعر نبودم خانه ی من از عشق خالی می شد ، غنچه ی احساس من گل نمی کرد و شاخه ی درخت ذوق من یادی از صدای بلبل نمی کرد . 

وقتی یک قدم حتی از من دور شوی ، با خودم می گویم آیا دوباره نفس او را در کنارم خواهم دید ؟ آیا دوباره می توانم از تپه های دهکده بالا بروم و برایش گل عشق بچینم و ساقه های باران را در گلدان بکارم ؟ 

دوست دارم همه ی فرصتها را از من بگیرند و فقط چند دقیقه به من مهلت دهند تا غزلی از دیوان حافظ برایت بخوانم ، باور کن فقط یک غزل . 

دوست دارم همه ی اقیانوس ها و دریاها را از روی زمین بردارند و به جای آن یک قطره اشک به من بدهند تا آن را به شوق دیدرا تو از چشم هایم فرو بریزم .

تعارف نمی کنم . دوست دارم شاخه های تمام درختان عالم بی برگ و بر شود ، اما گیسوان تو خوشبوتر از قبل در معبر نسیم ها جریان پیدا کند .

کاش همه قناری ها ، همه ی اشیاء و همه ی آدم ها سکوت کنند و فقط صدای تو زیر این سقف آبی طنین انداز باشد . کاش همه بروند و تو بمانی و با پر طاووس آسمان و زمین را جابجا کنی و مرا به آروزهایم برسانی .   

 



| *| نگاشته شــده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت 12:32 به قلــم مهتـاب |